زن کە وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی داد. آخرش هم گفت: ما جنس نمی فروشم.
زن با عصبانیت گفت مگه دست خودته؟ پس چرا در مغازه ات را نمی بندی؟ همان طور کە سرش زیر بود گفت: هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بەت جنس بدم.

موسسه حق گستر مبين...
ما را در سایت موسسه حق گستر مبين دنبال میکنید
برچسب: خاطره ای از دفاع مقدس,خاطره ای از یک شهید,خاطره ای از,خاطره ای از دوران دفاع مقدس,خاطره ای از شهید,خاطره ای از شهدا,خاطره ای از شهید بابایی,خاطره ای از عید نوروز,خاطره ای از اسلامی,خاطره ای از دوران انقلاب, نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 11:03